چقدر خوب است گاهی آدم ها بیایند و بی هیچ بهانه ای بمانند پیش آدم و هی از در و دیوار بگویندو مشورت بخواهند و این یعنی هنوز شاید کمی برای آدم ها حرف هایت مهم باشد و از بودنت هنوز لذت می برند .
چقدر خوب است گاهی حتی وقتی آدم می داند که این آدمی که دارد از همه اتفاقات نامربوط دنیا حرف می زند به این خاطر است که منتظر دوستی است یا منتظر شروع کلاس بعدی است یا مغزش از طراحی و بالا و پایین کردن پلان و نما ، هنگ کرده و حالا اینجاست که کمی وقت بگذرد ، یا حوصله اش سر رفته و می خواهد کسی را اذیت کند و دست بندازد و تو آن انتخاب نهایی هستی برای همه اینها . ولی همین اتفاقات هم آدم را کمی می خنداند و با اینکه می دانی که همه این ها ممکن است باشد، با همه شان آنقدر راه می آیی که رفیق می شوندبا آدم و بعد با هم می نشینیم و گپ می زنیم و دیگر دلمان برای هم حتی تنگ می شود .
چقدر خوب است گاهی آدم ها بیایند هر چه داد و بیداد و درددل دارند از دست آدم های دیگر و درس و اساتید و .... ، همه را به تو بگویند و تو ببینی که چشم هایشان غرق عصبانیت است و بعد بخندی و آنقدر از این در و آن در بگویی که لبخند بنشیند جای همه آن عصبانیت ها و آخرش حرف به دوربین و عکس و شاید خاطرات سیزده بدر و عروسی خواهر یا برادر و یا دوران دبیرستان و خوابگاه حتی ختم شود .
چقدر خوب است اول صبح سه تا از شلوغ ترین پسر های دانشگاه که همیشه در حال شیطنت هستند و شاکی از همه چیز ، با کلی سر و صدا و داد و بیداد بیایند پیش تو و برایت ظرف کوچکی توت بیاورند و رویش را با گلبرگ گل رزی که از باغچه دانشگاه چیده اند تزیین کرده اند و همراه با جمله " تقدیم با عشق " و صدای خنده ای بلند، بگذارند روی میزت .
دنیا کوچک است و کوتاه . ما آدم ها کوچک تر و وقت بودن هایمان خیلی خیلی کمتر .
عاشق اگر باشیم دنیا ساده می شود . می نشیند پیش پای ما . درس عشق می آموزد .
این روز ها روزهای خوبی نیست ، هزار توی زندگیم پیچ خورده و همه چیز قر و قاطی هم شده است . ولی به خاطر همه این "چقدر خوب است " ها که گفتم باز هم لبخند می زنم و دلم را خوش می کنم .
-------------------------------------
به خاطر بچه های دانشگاه .
و هی مداد را می تراشیم و هی پر رنگ تر می نویسیم : درخت ، سبز است .
مرا به این میز ...
به این شیشه قهوه ای چرک دودی ...
به خاطرات هر روزه و لبخند های مرده .
پیوست شده ام ...
به تمام بازی های کودکانه کاغذی ...
به تقویم و پایه چسب و منگنه .
دلم دوچرخه می خواهد ... یک کوله پشتی ... و حتما و حتما دوربینم .
دلم جاده می خواهد ... دشت ... و طلوع بی نظیر خورشید در تکرار هزار باره کویر ...
...
استخوان خرد شده ای است ، که در گلو مانده است .
دو سال و ۱۴ روز .....
سن یه وبلاگ که حرف های یه آدم ۱۷۰ و خورده ای سانتیمتره ...
که معماری خونده و رشته اش رو دوست داشته و داره و از خیلی پیشتر ها عاشق عکاسی بوده و حالا هم هنوز عاشقش هست .... که به پنج تا هنر دیگه هم علاقه داره و از هزار تا از اتفاقات دور و برش هم همیشه شاکیه و غر می زنه .... یه کودک درون مظلوم و سر به زیر هم هست که خیلی وقت ها دلتنگ همین یه وجب بچه است .... که گلی که می خونه نوشته هام و می دونه که داستان این قفل لعنتی چیه .... که خورده رو لبهای من و .... که حالا فقط اسم کیارنگ علایی و سیاوش مقصودی و سایت عکاسی و گلی و سپهر مونده سمت چپ این نوشته ها .... و فقط از بین این اسم ها گلی و سپهر هنوز می خونند این چرت و پرت های مغزی رو .... سیاوش قبل تر ها بود و حالا سرش خیلی خیلی شلوغه و دیگه به وبلاگ خودش هم خیلی کمتر سر می زنه و دیگه وقتی اونجا نیست نمی شه انتظار داشت که اینجا بیاد ..... یه آقا محسنی هم هست که چند روزیه که میاد و لطف می کنه و این حروف رو دنبال می کنه ..... که امیدوارم این کلمه های تکراری و غر غر های مداوم خسته اش نکنه .....
حالا این نوشته یه هدیه کوچیک واسه وبلاگمه .... تولد دو سالگیت خیلی خیلی مبارک ..... :)
تصمیم گرفتیم دو تا بستنی قیفی بگیریم دستمون و تو خیابون لی لی کنیم و بعد به هر مغازه به نظر با کلاسی که رسیدیم یا به هر شیرینی فروشی و ساندویچی یا رستوران های شیک و شلوغ ، صورتمون و بچسبونیم به شیشه مغازه و یا اگه خوردنی بود زبونمون و هی دور بدیم دور دهنمون و آب دهنمون و قورت بدیم .... یا اصلا منتظر رد شدن ادم ها نمونیم و به زور از وسطشون رد شیم :)))
گاهی هم بلند بلند بخندیم و الکی به یه جایی اشاره کنیم و هی همه زل بزن به ما و دنبال این بگردن که به چی می خندیم .
یا به این خانوم ها یا آقایون جدی که رسیدیم یه هو صورتمون و بیاریم تو صورتشون و اخم کنیم و یه ابرو رو بدیم بالا و یه کم نگاشون کنیم و بعد شونه هامون و بندازیم بالا و بی هیچ جور عکس العملی رد شیم از کنارشون ..... اووووووه . کلی نقشه دیگه هم هست .
کاش می شد همه این کار ها رو انجام داد ..... چقدر خوش بگذره ها .
یه نوشیدنی که دوست داری برای خودت بریز تو فنجون یا لیوان ... چایی ، قهوه ، شیر و یا هر چیزی که بشه با بیسکویت خوردش .
بعد یه بیسکویت بذار توی این نوشیدنی خیلی خوشمزه ... اگه کمی صبر کنی میبینی که بیسکویتت داره هی میره پایین ... داره غرق میشه یه جورایی .... بعد از یه مدت دیگه نمی تونی بیسکویت رو بر داری ... چون دیگه نرم و لِه شده .
حالا من هم مثل همین بیسکویتِ لِه شده ام ... که تو نوشیدنی خوش عطر و خوش زندگی غرق شده ام ... و هیچ راهی جز راه اومدن باهاش و ندارم . دیگه حتی مزه و طعم و عطر خودم رو هم از دست دادم ... دیگه قاشق سفت و سخت روزگار هم این نوشیدنی رو خوب هم زده و هیچی از من نمونده ...
خسته خسته خسته ام ... هر چه قدر هم که نوشیدنی زندگی به نظر خوش و شیرین بیاد .
... که از هر طرف می روم ، پیش رویم قد علم می کند .
از خندیدن ،
از خوشبخت بودن هم حتی ،
از حافظ خواندن ،
از سعدی چشیدن ،
از عکس گرفتن هم ،
از دیدن آدم هایی که دوستشان داری ،
روزی می رسد که ....
خسته می شوی ....که هی تکرار و تکرار و تکرار ....
روزی می رسد که دلت بهانه های کوچک غر زدن می خواهد ...
روزی می رسد که دلت تنگ می شود ...
و دلت کسی را می خواهد که هزارمین بار دیدنش هم ، تازه باشد .
خسته ام ... به همین سادگی .... همین قدر بی بهانه .