و جهان نیست به جز لحظه ای از یک لبخند
کاش لبخند تو مهمان جهانم باشد
.
.
.
بعد از مدت ها و مدت ها .... دوباره اومدم اینجا که بمونه به یادگار
گاهی می نشینم جلو آیینه و موهایم را که می بافم ،حساب و کتابهایش به هم میریزد و انگشت هایش را می جود. گاهی صدای هیچ ترانه ای کوچه را پر نمیکند و لبخند تمام وجودش را پر میکند . گاهی هم چند روز ، چشم در چشم ، مهره های شطرنج زندگی را می چینیم . به بودن هم عادت کرده ایم و غرور نمی گذارد قبول کنیم . باید یک نفر میانه ی این بازی پیروز میدان باشد .
و اینگونه ، روزهاست من و تنهایی به جنگ جهانی سوم مشغولیم .
تنهایی یه عالمه آدم هم خنده داره .
میلیون ها آدم ، کنار هم ، تنها ...
پ.ن: یک ماه نشد گفتم تنهایی ، شبیه وزارت خانه عشق است :)))) پیشگویی های دیگه درست نشه، صلوات !!!
پ.ن 2: کافیه وزارت تنهایی بریتانیا در گوگل سرچ بشه.
مثل بائوباب ها بزرگ میشوند
مثل خوک ها ، تمام قوانین مزرعه را عوض می کنند
و مثل وزارت عشق ، تمام پنجره ها را به جهان می بندند ...
تنهایی شبیه من است .
ایستاده ، محکم ، با لبخندی بر لب ...
هیچ وقت نفر اول نمیشوی.
همیشه قبل از تو کسی بوده است.
ایستاده بر سکوی اول
باسایه ای بلند از خاطرات تلخ و شیرینش
از جایی به بعد
دیگر اولویت کسی هم نیستی.
هر کسی برای خودش چیزی مهم تر از تو پیدا کرده است.
از روزی به بعد
دست و پا نمیزنی که از خودت بیرون بیایی
تو مانده ای و تمام آرزوهایت.
آن روز رسیده است.
چاه دارد .
چاهی به بلندای خاطراتت ،
به تاریکی تنهایی ،
باید یا تمام لحظه ها را میان چاه عق زد و درش را بست ;
یا میان چاه با تنهایی و خاطرات مدفون شد .
فراموشی هیچ راهی جز چاه ندارد .
به بلندای گیسوان دل کوچکم وزید ؟
که بر سر تمام دخترکان سپیدروی خاطراتم
چادری سیاه سایه انداخت !!!